میتوانم برایت ساعت ها بنویسم
از دلتنگی هایم...
لاعلاج ترین دردم!دلتنگی بود!
نفس تنگیهایم میان البوم عکسهایت...
اشک های بی اختیار وسط خاطراتمان...
انقدر دلتنگت هستم که از دور دیدنت قانعم کند،اما نه انقدر دور،انقدرکه بوی عطرت و گرمای تنت را حس کنم...
نمی ایی؟
یکنفر از همین فاصله،پشت حجم سرد نبودت،در اوج جوانی دارد جان میدهد!
یکنفر که از سهم بودنت،تمام جوانی اش را گرو گذاشته...
انقدر نبونت درد دارد که از روی صفحت سرد موبایل میبوسمت!
شب خیالت را به اغوش میکشم و خوابت را میبینم!
میدانی چه دردی دارد؟سوز واژه ها را حس میکنی؟
وسط تابستان میلرزم
وسط تابستان خیس بارانم...
میفهمی از چه حرف میزنم؟
از اینهمه پیریِ زودرس!
از اینهمه نداشتن!
میخوانی عاشقانه هایم را؟
دوست دارم تمام غرور دخترانه ام را زیر پا بگذارم و برایت بنویسم«دلتنگم و دیدار تو درمان من است»
اما میترسم!میترسم بگویی:
من بی تو خوشم،سرت سلامت!